تبليغاتX
قرمز تاریک
ردِ پای شهابی نیست
چرخ می زنم چرخ چرخ چرخ
همه ی فکر کرده های فکرم کرم می شوند از آسمان می بارند اردکها می خورند یک آب هم روش
و چرخ می زند چرخه ی حیات
(شرابی به سلامتیِ کره ی زمین)
همچنان ردِ پای شهابی نیست 
و قطار سوت می زند سوت می زند تا دوریِ دختری که خوابِ کوه می بیند
ردِ پای شهابی نیست
شب صدای گنگِ زیرِ آب می دهد
ساعت چرخ می زند با پوزخند همیشگی
و من ماه هاست که پلک چشم سمتِ راستم می پرد
در انتظارِ ردِ پای شهابی که رد نمی شود.
+ نوشته شده در  24 Oct 2009ساعت   توسط الناز  | 

امروز هم تمام شد
آسمان ابری بود و من چایی نوشیدم و باران آمد و چیز دیگری نیامد
کمی به ساعت خیره شدم و دلم را شیره مالیدم که قرار است اتفاق خاصی رخ دهد
ساعت هم با پوزخند همیشگی راه خود را رفت

امروز هم تمام شد
و من دلم می خواهد سبیلهای ساعت را یکی یکی و آهسته از جا بکنم
من دلم می خواهد بزنم
همه چیز را

 

+ نوشته شده در  8 Mar 2009ساعت   توسط الناز 

در دلم غوغای غلیان اسید هاست

+ نوشته شده در  6 May 2008ساعت   توسط الناز  | 

نگاه ام به خلا خیره ماند
گفتند
به ملالِ گذشته می اندیشد.
از سخن باز ماندم
گفتند
مانا کف گیرِ روغن زبانی اش به تهِ دیگ آمده.

اشکی حلقه به چشم ام نبست،
گفتند
به خاک افتادنِ آن همه سَروَش
به هیچ نیست.

آن گاه بی احساسِ سرزنشی هیچ
آیینه ی بُهتانِ عظیم را بازتابِ نگاهِ خود کردم:
سرخیِ حیلتِ باز چشمانش را،
کم قدریِ آب گینه ی سستِ خل مستیِ ناکامش را...


ـ شاملو
+ نوشته شده در  3 Mar 2008ساعت   توسط الناز 

دلتان را بکنید!
بیگانه های من
دلتان را بکنید!

دعایی که شما زمزمه می کنید
تاریخِ زنده گانی ست که مرده اند
و هنگامی نیز
که زنده بوده اند
خروسِ هیچ زندگی
در قلب دهکده شان آواز
نداده بود...

 

- شاملو

+ نوشته شده در  28 Feb 2008ساعت   توسط الناز  | 

پدر سوختگیِ این روزها
از آن مردهای لب میدان با کاپشن های چرم مشکی  که هی زنجیر دور انگشت می چرخانند و سبیل های خود را تاب می دهند
بیشتر است.
پنجره می گوید در انتظار فصل پنجم
آری...سفیدیِ آسمان می گوید.
در انتظار فصل پنجم...
+ نوشته شده در  26 Jan 2008ساعت   توسط الناز  | 


زندگی خود و دیگران را به سخره می گیرید و تظاهر می کنید که هیچ اتفاقی نیافتاده...مثل یک روز گرم تابستانی با آسمان آبی...از خواب بیدار می شوید و یک لیوان چای می نوشید و بعد سیگار...انگار نه انگار که مترسکی از شالیزارهای دور چشمانش را به کلاغ روسپی ای هدیه کرد تا سیاهیِ دور چشمهایش و شوریِ آبهایی که از چشمش میآمد را فراموش کند و تنها امیدش این بود که شبها از ماه مغموم راز این را بپرسد که چرا در سرش به جای عقل کاه است و مثل آدمها نمی تواند اسبها را شلاق بزند و گلها را از ریشه بکند و درختها را تبر بزند و ماهی ها را با کِرم گول بزند و برای پروانه ای که روی شمع سوخت گریه نکند و به هزارپای روی سقف اسپری پیف پاف بزند و جان کندنش را نظاره کند و بگوید عجب اسپری قوی ای! و وقتی می پرسند حالت چطور است به دروغ بگوید عالی و کلاغ ها را سنگ بزند و گربه ها را لگد کند و به آسمان نگاه کند و دیوانگی ماه را نبیند و نقاشی معشوقه اش را پاره کند و بگوید گور پدرش و دلش برای چشمان آبی مرد ژنده پوش نسوزد و دستش را در جیبش کند و سنگینیِ پولهایش را حس کند و بخندد و سیگار بکشد و بگوید: من آدمم و خوشبخت.

+ نوشته شده در  24 Aug 2007ساعت   توسط الناز  |