همیشه وقتی یه خواب خوب میبینم یهو متوجه می شم که خوابه و هر لحظه قراره ازش بیدار شم.حالا جدیدا حتی تو بیداری ام که اتفاق خوبی می افته همش فکر می کنم هر لحظه ممکنه از خواب بپرم...
+
نوشته شده در
7 Jan 2012ساعت توسط الناز
|
تو تو تاریخ چهار گوشِ این اتاق گم شدی.بر می گردی به خیلی عقب. خیلی عقب. اما پنجره ی این اتاق همین بود. چراغش هم. صدای شبی که از پنجره می اومد هم همین بود. همون نورٍ قرمز چشمک می زد. تابستوناش همین شکلی بود. پاییز و زمستونش هم.
این اتاق همیشه تب داره، ولی من همیشه سردمه، و تو همچنان وجود داری، تو این نوشته، و این اتاق، لا به لای خط های منحنیِ این کاغذ دیواری.
بر می گردی به تاریخ. این اتاق رو بدون تو یادم نمی آد. تو رو بدون این اتاق یادم نمی آد. انقدر بر می گردی به عقب که نمی دونم کجا بگردم دنبالت و پاکت کنم.
+
نوشته شده در
3 Oct 2011ساعت توسط الناز
|
همه چی مثل یه خواب می مونه. همه انگار دارن تو خواب راه می رن، حرف می زنن. قبل از اینکه بفهمی چی شد که اونجایی و اون کارارو می کنی یادت می ره که اصلا از خودت اینارو بپرسی. مثل خواب، که هیچوقت نمی پرسی چرا. خیره می شم به نورٍ قرمزی که از غروبِ پنجره ام افتاده رو دیوارم. همون نور می شم. هرچی می گذره قرمزتر می شه و محو تر. با همون نور نیست می شم. ماسیده می شم رو دیوارِ اتاقم. به او فکر می کنم. به بی سر و تهیِ فکرم فکر می کنم. احساس می کنم تنها موجود رو کره ی زمینم، وقتی به نورِ رو دیوارم نگاه می کنم. صدای تپشِ قلبم مثل صدای دسته های محرم تو تمام بدنم می پیچه. تمام بدنم از تپش ها می لرزه. یا زیادی زنده ام یا زیادی خواب.
+
نوشته شده در
17 Aug 2011ساعت توسط الناز
|
چه گهانی بوق می زنم و چه ناگهانی سوت می زنی.
خط می خورند این روزهای بی صفت، خاطره نمی شوند
کلماتم ماتِ مات
چشمانم عدد می روند
می ماسند بر ساعت های بی عقربه.
یک فصل ورق خورد،
برف آمد و مه شد و ماه گم شد.
یک فصل ورق خورد و چشمانم ماسیدند بر این ساعت های بی عقربه.
که بیایی.
+
نوشته شده در
17 Mar 2011ساعت توسط الناز
|
ساعت نزدیکای شیشِ صبح بود که داشت منو می برد فرودگاه. جلوی ماشین یه وانت بود که پشتش یه گاوِ تنها، خیره به افقِ شهر ایستاده بود. از وانت جلو زدیم. یکم جلوتر، تابلوی کشتارگاه رو دیدم.
چقدر احساسِ من و گاو مشترک بود.
+
نوشته شده در
25 Aug 2010ساعت توسط الناز
|
همین جا که تاریک است و من نشسته ام بر رو تختیِ گل گلی ام، همین لحظه که آسمان صورتیِ مایل به خاکستری ست، چقدر پرم از ترس و از ترس، می ترسم.
+
نوشته شده در
12 Jul 2010ساعت توسط الناز
|
ساعت چرخ می زند و من نزدیک تر می شوم به سایه روشنِ کوه ها. چه روزهایی که تصور کرده ام خود را آن بالا ها، خیره به چراغ های نارنجیِ این شهرِ سبز و سرد، و نفس آسودگی کشیدن و چشم بر هم گذاشتن. چه روزهایی که تصور کرده ام خود را آن بالا ها، خیره به افقِ آبیِ آن سو ها...و هر بار در تصورِ خود چقدر گریسته ام. تصور کرده ام خود را رو به روی آزادی و چقدر خود را کوچک دیده ام...تصور کرده ام خود را در آزادی که هی می چرخم دورش و هی چرخ می زند دورم. پر از ازدحام می شوم در جستجوی کسی که هیچ وقت نبود. هستِ او را در بهبهه ی دایرویِ آزادی بو می کشم و همین کافی ست. همین کافی ست...ساعت چرخ می زند و من نزدیک تر می شوم.
+
نوشته شده در
9 Jul 2010ساعت توسط الناز
|
بوی ماه می آید
بوی ماهتابستان.
+
نوشته شده در
23 Jun 2010ساعت توسط الناز
|
کلمات را فراموش کرده ام...گم کرده ام شاید. خود را، کلمات را.
فقط «نگاه» مانده است.
+
نوشته شده در
1 Mar 2010ساعت توسط الناز
|
برف می آد.
+
نوشته شده در
23 Feb 2010ساعت توسط الناز
|